تبليغاتX
دفتر خاطرات من

دفتر خاطرات من

سلام من ماهانم

هیچی نمیگم فقط میگم تموم شد

متاسفم

با تمام جونم دوسش داشتم

بیشتر از اونی که بهش بروز بدم تا بفهمه که تو قلبم چه جایی داره

+ نوشته شده در توسط مریمی |


بالا نوشت: خانومی وبت بالا نمبااااااااااااااااد!!!

******************

 

سلاممممممممممم

اول از همه باید بگم که مباااااااااااااارکه!!!!!

ولنتاین همتون مبارک...امیدوارم همه با عشقشون خوشبخت باشن و خدا عاشقای واقعی رو به هم برسونه!!

ماهان دیروز صبح از بندرعباس اومد...تازه قبلش اصلا نگفته بود که داره میاد...منم غرق خوااااااااااب...که بیدارم کرد...اینگده حال میده منتظر کسی باشی و دلت براش تنگ شده باشه در ضمن خیلی هم دوسش داشته باشین بعد صبح با ناز و نوازش بیدارتون کنه...

خلاااااااااااصه...کادوهای ولنتاین رو عشق است...

قرار شد پس فردا شب بیاد دنبالم بریم بیییرون...آججووووووووووووووون!!!!

منم یه ادکلن گرفتم با یه شال گردن که خودم بافته بیدم...( دوراندیشی رو داشته بیدی؟!!!!) شالش هم اینقدر خوشگل شدهههههههه....خدا کنه خوشت بیاد!!!

تازه با مهران هم رفتیم برای مهسا کادو بگیریم...حالا یه چیزه خیلی جالب اینه که امروز صبح رفته بودیم با مهران بیرون برای مهسا کادو بخره که مهسا زنگید گفت اگه میتونی بعد از ظهر بیا بریم برای مهران کادو بگیرم!!!منم داشتم از خنده میترکیدم!!!!خودم رو داشته باشین که تهنا تهنا یه شال دوختم با یه ادکلن براش خریدم( حالا هی میزنم تو سرتون...مگه الکیه... تهنایی شال دوختم...میفهمی یعنی چی!؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

 

                             تاریخچه ی روز ولنتاین

 

 

در قرن سوم میلادی و در امپراطوری رُم ٬ کلادیوس دوم امپراتور وقت ، ازدواج رو منع کرده بود چون اعتقاد داشت سربازانی که ازدواج میکنن قدرت جنگیدن خودشون رو از دست میدن و نمیتونن خوب بجنگن ! و میگفت سربازان متاهل جنگجویان خوبی نیستند ! در ضمن با این کار میخواست تعداد سربازانش رو هم زیاد کنه !

 

اما کشیشی به نام "سنت والنتاین"که این کار کلادیوس رو درست نمی دونست٬ مراسم ازدواج رو به صورت مخفیانه انجام میداد.

 

کلادیوس بعد از مدتی این موضوع رو فهمید و دستور داد که والنتاین زندانی و سپس کشته بشه. کلادیوس به زندان افتاد و در آنجا عاشق دختر کور زندانبان شد. این رابطه در حدی پیش رفت که عشق و اعتقاد والنتاین به خداوند باعث بازگشت بینایی دختر زندانبان شد !

 


روز 14 فوریه روز اعدام والنتاین بود... و هنگامی که والنتاین رو برای اعدام میبردند اون نامه ای نوشت و چون اسمش والنتاین بود، در آخر نامه نوشت:  ". From your Valentine  " ( از طرف والنتاین تو ).

 

از اون به بعد بود که کلمه "Valentine" جای خود را بمعنی عاشق در فرهنگ زبان باز کرد.

 


اولین پیغام والنتاین پس از آن شعری از طرف چارلز (Charles)، از اشرافزادگان اورلئون (orleans) برای همسرش در سال 1415 میلادی بود. او در جنگ "آگینکورت" (Agincourt) دستگیر شده بود و در زندانی در برج لندن در انتظار اعدام بود. در آن زمان او شعری به همسرش نوشت و کلمه "والنتاین" را در آن بکار برد. ولی روز والنتاین تا قرن 17 میلادی هنوز روزی ناشناخته بود.

 

در قرن 18 نوشتن پیغامهای ابراز محبت و ارسال آن بصورت معمول در آمد. سپس کارتهای آماده درست شد و چون از قبل چاپ شده بود، گفتن "دوستت دارم" را برای مردم (مخصوصا مردم خجالتی) راحت تر کرد.


و اما جشن روز والنتاین یک رسم قدیمیه که ریشه در یک فستیوال رومی داره. رمی های غیر مسیحی در وسط فوریه که برای اونها آغاز بهار بود یک فستیوال بنام "لوپرکالیا" (Lupercalia) داشتند. در بخشی از این فستیوال دخترها اسمشون رو مینوشتند و درون جعبه ای می انداختند و پس از آن هر پسری یه اسمی رو بصورت شانسی از اونتو بر میداشت. بدین ترتیب اونها در طول فستیوال به عنوان دوست پسر و دوست دختر با هم بودند. البته در مواردی این دوستی به ازدواج هم می انجامید.


مدتی بعد کلیسا تصمیم گرفت که این فستیوال رو به یک جشن مسیحیت و یادبود روز وفات کشیش سنت والنتاین تبدیل کنه. پس از آن به مرور نام والنتاین توسط مردانی که میخواستند عشق خود را به معشوقشان ابراز کنند بکار برده شد.


امروزه روز والنتاین جزو روزهای اصلی جشن در تمام دنیاست. اما این به معنی ارسال پیغام برای شخصی که عاشق او هستید، نیست. شما میتوانید با فرستادن یک پیغام بدوست خود به او بگید که به او اهمیت میدهید. در کشور انگلستان در این روز پول بسیاری صرف ابراز محبت میشود. طبق آمار در انگلستان در روز 14 فوریه سال 2001 تنها 22 میلیون پوند صرف خرید گل شده است. 7 میلیون گل سرخ و 12 میلیون کارت ارسال شده است. در سال 2001 سی میلیون پیغام بصورت خلاصه WUBMV بمعنی "آیا ولنتاین من میشی؟" ( ? Will You Be My Valentine ) فرستاده شده است! و بنا به تحقیق انجام شده نصفی از دارندگان موبایل انتظار دریافت یک پیغام ولنتاین رو بر روی موبایل خود داشتند، از هر 4 نفر یکی به دوست خود پیغام فرستاد که با هم به گشت و گذار بروند و جالبتر از همه اینکه از هر 4 نفر یکی پیغام آنچنانی برای شماره ای اشتباه فرستاد. (پس اگه پیغامی گرفتید ذوق زده نشید! احتمالاً طرف شماره رو اشتباه گرفته! )

پس ۱۴فوریه ( امسال میشه ۲۶ بهمن ) به کسی که دوستش دارید ابراز علاقه کنید ! بهش بگید من دوستت دارم ! یه هدیه ی براش بگیرید و یه پیغام عاشقانه براش بنویسید که آخرش نوشته شده باشه :

"از طرف والنتاین تو"

 

دوستت داررررررررررررررررررررررررم عشق من!!!

 

 

از صمیم قلبم خوشحالم که بهت رسیدم...دوست دارم دوست دارم ...هوار

هوار...

 

 

 

دیوونه دوست دارم چند بار بگم...میفهمی؟!؟!؟

 

+ نوشته شده در توسط مریمی |


سلام به همه ی دوستای مهربونم...

خوبین گلای من...  نزنین تو رو خدا توضیح میدم!!!

واقعا از همتون معذرت میخوام و نمیدونم چجوری کارم رو توجیه کنم ولی شاید اگه براتون تعریف کنم بهم حق بدین...

اول اینکه این وب رو به ماهان نشون دادم اولش خیلی خوشش اومد و بعدش یه کوچولو غر زد که شکر خدا زودی برطرف شد و قضیه کش پیدا نکرد...

بعدش اینکه عید قرار عقد مهران و مهسا رو گذاشتیم... به خدا شاید برای جشن عقد خودم اینقدر خوشحال نبودم که برای برادرم و تنها دوستم خوشحال شدم...

شاید به خاطر اینکه من و ماهان تقریبا راحت به هم رسیدیم و مشکلات مهسا و داداش گلم رو که هیچ وقت کامل نفهمیدم چی بود و نداشتیم...

به خدا وقتی میبینم مهران دوباره شده مهران سابق و سربه سر همه میذاره اینقده ذوق میکنم  خیلی خوشحالم که شاید نتونم تا عید صبر کنم و برم یه عاقد بیارم!!!!

بعدیش خبر بده... اینکه این چند وقته خیلی کارای ماهان سنگین شده و خیلی خیلی کم همدیگه رو میبینیم.. اینقده دلم براش تنگیده که خدا میدونه...ای خداااااااااااااا...تازه امروز ظهر هم رفت بندر عباس.....

تازه یه خبر دیگه اینکه دستم شکسته بووووود!!!! خیلی اتفاقی شد...توی پیست اسکی خوردم زمین...آخه یکی نبود به من بگه که آخه چه موقع دست شکستن بود آخه..آخه....آخه...آخه!!!!

به قول عمه بزرگم شورم اومده بود دنبالم که بریم بیرون منم گفتم بریم ساعی... بعدم که گیر دادم بریم پیست اسکیت بازی!!!

خیر سرم هم خوردم زمین دستم شکست!!!اولش اصلا درد نمیکرد ولی بعد از نیم ساعت از دردش نمیتونستم نفس بکشم!!!انقدر که تا رسیدن به بیمارستان اشک ماهانم درآوردم... الهی فداش بشم...

خلاصه دستمان هم تو کچ بود!!!

امروز تو فرودگاه اینگده دلم گرفته بود...خیلی این چند وقته بد بود...حالا یه هفته هم دوری از هم...یکی تو تهران یکی بندر عباس!!!

تازه تو همین گیر و دار یعنی قبلش دعوامون شد که بازم به امید خدا حل شد!

امتحانام هم بد ندادم... ان شالله قبول میشم... یعنی اگه نشم که زنده نمیمونم!!!!

با اجازتون همه ی دوستای گلم...ببخشین که این چند وقته نتونستم بهتون سر بزنم!!

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

به همتون...راستی من یاهوم قاطی کرده اصلا با هیچ آیدی نمیشه آن شد... وقتی هم که میخوام برم تو میلم با بدبختی... ببخشین خودتون!!!

فهلا!!!

بعد نوشت: الان اینترنت اکسپلوررم قاطی کرده هیچ وبی رو باز نمیکنه!!!!

+ نوشته شده در توسط مریمی |


سیااااااااااااااااااااام

امتحانا که دیگه نفس برای آدم نمیذاره

بدبختمان کردن رفت

خوش به حال ماهان که درسش تموم شده

وقتی بهم زنگ میزنه میگه چیکار میکنی میگم دارم درس میخونم

اون داره خوش میگذرونهههههههههههههههههههههههههههههههه

تازه دو سال دیگه هم باید خر بزنم
تا خیر سرمان یه لیسانسی داشته باشیم

حالا منم تنبیهش کردم گفتم یهنی چی که من درس بخونم تو خوش بگذرونی

باید بیای درسایی رو که میتونی کمکم کنی

اینجوری یر به یر میشیم

ولی چشمتون روز بد نبینه

وقتی داره توضیح میده انقدر جدی میشه که میترسی نگاش کنی

یه سوالو که اشتباه جواب دادم انقدر جدی بود

یهو بغضم گرفت به همین دلیل اونم دلش مثلا نرم شد و بعدش مهربون شد

راستی سهیلا جون از لطفت خیلی خیلی ممنونم

عزیزم میلت رو اشتباه نوشتی آدرس وب هم که نداری

چجوری جوابت رو بدم گلم؟

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

+ نوشته شده در توسط مریمی |


سلااااااااااااااااااااااام

خوفین؟

امروز صبح که از خواب پا شدم تمام بدنم درد میکرد

سرما خوردم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

صدام هم در نمیاد

عین خروس

اونروز صبح ماهان نیومد دنبالم ولی
وقتی رفتیم عروسی دیدم هست

انقدر خوشحال شدم که حد و حساب نداشت

مهران هم همش یه گوشه نشسته بود و رفته بود تو خودش

من اول خودم رفتم پیشش و باهاش حرف زدم فهمیدم
وضع خیلی خرابه جوری که یهو چشاش پر اشک شد منم
بلند شدم و به ماهان اشاره کردم که بره پیشش

مهسا و مهران خیلی هم دیگرو دوست دارن

منم خیلی نگرانم از اونجایی که شاید
بتونم بگم جونم به مهران بستس نمیتونم ناراحتیشو ببینم

ما که هممون به اون مهرانه شلوغ و شیطون
که یه جا نمینشست عادت کردیم نمیتونم این مهران رو بپذیریم

امیدوارم خدا واقعا کمکشون کنه

مهسا بهترین دوستمه و مهرانم که برادرم

هر دوشون برام عزیزن

دیشب رفته بودیم خونه دایی اینا

قرار گذاشتیم این جمعه بریم کوه

جوونا باهم اونای دیگه هم به قوله خودشون پیرا با دایی اینا

داشتم میگفتم رفته بودیم خونه ی دایی اینا

گوشیم زنگ خورد

مهسا بود... یه چیزایی گفت که به مهران بگم منم گفتم

خوب وایسا گوشی رو بدم بهش

گفت: نه... نمیخوام بیشتر از این وابسته بشم

همین الانش کارم داره به جنون میرسه

نمیخوام با شنیدن صداش دوباره ...

وقتی اینو گفت بی اختیار اشکام اومدن پایین و شروع کردم به گریه

ماهان با تعجب اومد گفت چی شده؟

بردم تو اتاقش و گفت: چی شد مریم؟؟ حرف بزن

منم همه چیزو براش گفتم

آخرش هم بغلم کرد و دلداریم داد

گفت الان تو باید کمکشون کنی نه که خودت هم بدتر روحیه اونا رو خراب کنی

خیلی سخته

+ نوشته شده در توسط مریمی |


سلام

میدونین من کجام؟!؟!؟!

123

123

فعلا جای همیشگیم ولی فردا صبح میریم یه جایی

عروسی پسرخالمه میریم مهرشهر

آخجوووووووووووووووووووووون

حالا امروز صبح داشتم با ماهان حرف میزدم

بهم گفت شاید نتونه بیاد

گفت کاراش یه کمی گره خورده تو کارخونه

شاید نیاد

منم که دیگه خودتون میدونین

گفتم یعنی چی؟

اگه تو نیای منم نمیرم

نمیخوام تنها باشم

آخه توی این مهمونی خیلی از آشناها هستن که تازه از جریان با خبر شدن

منم گفتم تنهای نمیرم

دیگه نزدیک بود دعوامون بشه

آخر سر گفت من تمام سعیمو میکنم که بیام ولی اگر هم نشد تو باید بری

منم تلفن رو قطع کردم

ظهر هم سر زده اومد خونمون

منم تو اتاقم بودم داشتم درس میخوندم

که در زد و اومد تو

گفت علیک سلام

من : سلام

اون: خوبی؟

من: نه

اومد صندلیمو کشید طرف تخت خودش هم نشست روی تخت

من : چیه؟

اون: میخوام درست و واضح بگی که چی شده؟

من: یعنی نمیدونی!!!!

اون : میدونم ولی انتظار داشتم توی این شرایط که کارا گره خورده
تو کمکم کنی نه اینکه بد تر باهام قهر کنی

اون: حالا مهمونی چی شد؟

من : من که گفتم بهت تصمیممو

بعدش نشست یه عالمه برام حرف زد منم مثه این خنگولا

آخرش هم گفت همه ی سعیم رو میکنم که بیام

ولی بازم میگم اگه نشد دلیل نمیشه تو نری

حالا خدا کنه بیاد وگرنه.... .

 پزیشب زنگ زدم به مهسا فهمیدم با مهران دعواشون شده

گفتم بیا اینجا

اونم گفت : من نمیام تو بیا

منم جینگی جیم زدم یشش

مهران: کجا؟

من : دارم میرم پیش مهسا

یه ذره نگام کرد و گفت : از طرف من بهش بگو نمیخواستم اونجوری بشه
خودت میدونی که چیکار کنی دیگه

منم یه کمی چپ چپ نگاش کردمو رفتم بیرون

حالا رسیدم یش مهسا

تا منو دید رید بغلمو زد زیر گریه

منم گرفتم که وضع خیلی خرابه

فهمیدم: بابای مهسا از رابطش با مهران خبر دار شده بد جوری قاطی کرده
حالا مامانش میدونسته ها....
ولی اینکه چرا با مهران دعواش شده خخوصی بید!!!!

خدا کنه فردا بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآد................

 

+ نوشته شده در توسط مریمی |


چرا؟؟؟؟؟؟؟

 

کسایی که آرشیوم رو خونده باشن شاید بهتر
از اونای دیگه بتونن منو درک کننو به
عشقم نمیگن عشق ناپاک و خیلی چیزای دیگه

تمام این حرفایی که اینجا میزنم
رو شاید قبلا هم چند بار گفته باشم

هر کسی که فکر میکنه این کارا حرامه

یا با این نوشته ها مشکل داره

ازش خواهش میکنم دیگه به این وبلاگ نیاد

چون هم خودشو ناراحت میکنه

هم با حرفای الکی بقیه رو

در ضمن آدم تنها جایی که میتونه همه
چیزش رو حتی عشقش رو فریاد بکشه دفتر خاطراتشه

صد بار هم گفتم اینجا دفتر خاطراته منه

یکی بهم گفته بود آیا این بسه که ما عاشق
بشیم ... همه چیزمونو سر راهه عشق بذاریم بعد هم بمیریم؟

من نمیدونم اون شخص از زندگی چی میخواد

ولی برای من ٬ یه دختر ۲۰ساله عشق
یکی از رکن ها و پایه های زندگیه

من همه چیزمو تو عشق پیدا کردم

از بچگی هم یاد گرفتم عاشق باشم

نمیخوام شعار بدم

ولی اینجوری بزرگ شدم

کار های حرام و حلال آدم هم به خودش مربوطه

حالا یک نفر عقیده داره صحبت کردن با نامحرم حرامه

یکی......

من با اینا کاری ندارم

دارم زندگی میکنم

زندگی رو هم دوست دارم

درباره ی مهران هم بگم ما به غیر از خواهر
و برادر بودن برای هم یه دوستیم و همین باعث
میشه که ارتباطمون با هم خیلی نزدیک باشه

جواب منطقی هم برای دفاع از عشقم دارم ولی
اگه بخوام به همه جواب بدم فکر کنم این وب
از حالت خودش خارج بشه

خوب بیخیال دیگه....

 

+ نوشته شده در توسط مریمی |


سیلاممممممم

اون شب داشتم آماده میشدم متوجه یه
موضوعی شدیم که خالمان رابه شدت گرفت

حالا بیخیال چی بود
قرار بود مهران بره دنباله مهسا

ماهانم بیاد دنباله اینجانب
ماهرخم که با نامزدش

مامی هم آرایشمان کردند

ماهان که اومد منم در رفتم تو اتاقو
به مامی سپردم که ماهانو بفرسته دنبالم
خودمم آماده در انتظار

۱۰ دقیقه بعد اومد تو...

تا منو دید ماتش برد... گفت: وای خدا مریمی چقدر ماه شدی...

منم لووووووس!!!!!!!!
ــ : سلام

ــ : سلام خانومی...نگفتی اینقدر خوشگل کردی
یه وقت من بخورمت!!!!
بعد آروم اومد و آروم بغلم کرد
..........!!!!!!!!!!!!!.......

مامی صدامون کرد

محل پارتی توی یه باغ بود توی اوشان

وقتی رسیدیم ماهرخ اینا هم اومده بودن

دست چپه آرمین شکسته بود

مهسا هم نمیدونم چیرا جلو من اینگده خجالتی میشه!!!!
حالا خوبه خودم چند بار مجشو گرفتما ولی بازم...

راستی دیشب یه هدیه دریافت نمودیم از طزف
نامزد اینجانب

داشتیم میرقصیدیم دم گوشم گفت
عاشقتم

من: دیوونتم
ــ : خرایتم
ــ : عشقمی
ـــ : نوکرتم

کم آوردم... خندیدیم

خدایا قدرت عشق چرا اینقدر قویه

یه جا خوندم عشق میتونه آدمای وحشی رو اهلی..
 و اهلی رو وحشی کنه

من اهلی شدم
دیوونه شدم
و تازه معنی زندگی رو فهمیدم

موقع شام ما دخترا یه طرف میز پسرا هم رو به رومون نشستن
ما هم تا میتونستیم حرصشونو در آوردیم
حالا این مهسای مرد ذلیل از یه طرف داشت به
حرفای منو ماهرخ میخندید از یه طرف هم دست مهرانو ول نمیکرد

من=====>

توی یه فرصت مناسب هم گوشی مهرانو کش رفتم
آی یه چیزای خفنی توش پیدا کردم
به ماهان نشون دادم اونم زد زیر خنده
مشکوک شده بود ... اومدم به ماهان بگم یه کلیپی رو برام
بلوتوس کنه دیدم گوششیم نیس

نگو آقا مهران هم گوشی بنده رو کش رفته و دارن با
مهسا خانوم هر هر میخندن

ماهرخ و آرمین هم رفته بودن یه گوشه و جیک جیک

همینجوری که داشتیم میخندیدیم دیدم یه دختر
و پسره ذل زدن به منو پسره هم هی
چشم و ابروشو تکون میده
منم رومو کردم اینور که از چشمای ماهان دور نموند

ــ : چی شده خانومی؟

ـــ : اون یارو هی نیگا میکنه...

اینو گفتم ماهان برگشت به یارو نیگا کرد
پا شد بره طرف میزشون
گرفتمش:((( ولش کن... بابا... شبمونو خراب نکن)))

اونم یا غیزتا... گفت: غلط میکنه به زن من نیگا کنه

با این حرفش مهران هم متوجه موضوع
شد و دوتایی رفتن طرف میز یارو...

یه کمی دادو بیداد... بعدش هم نزدیک
بود کار به دعوا بکشه و کتک کاری
که با جیغ من تموم شد

آخه یارو دستشو آورد بالا تا بزنه تو صورت ماهان
منم یه جیغ کشیدم
با کمک اینو اون تموم شد
حالا بعد از این من ماهانو بلند کردم
و بردمش طرف دستشویی

یه آب به صورتش زد... گفتم: ببخشید!!!
ماهان: !!!!!!چرا عزیزم
من :ـــــــــ
ـــ : قربونت برم من...

بعد هم بغلم زد و منم یه چوچولو اشکام اومدن
ــ : گریه نکن .. چشمای قشنگت ناناحن میشن...

خلاصه برگشتیمو انگار نه انگار
شب هم دیگه تا اومدیم خون ساعت ۳ شد

ماهرخ و ماهان موندن خونه ی ما
ولی مهسا رفت خونشون
آرین هم با اصرا موند
دخترا رو جمع کردم تو اتاقمو پسرا هم تو اتاق مهران
نصفه شب میرفتیم در اتاقشونو میزدیمو داد میزدیم

بعد که میومدن بیرون میگفتیم یه سوسک تو حیاط بود!!!

خلاصه تا صبح نخوابیدیم
کادوی ماهان هم یه گردنبند بود

فعلا....

+ نوشته شده در توسط مریمی |


سلام جیگمولای خاله

خبر دارم چه خبرایی

مهران کار خودشو کرد و مخ این مهسا خانومو زد

البته اولش که به مهسا گفتم یه کم ناز کرد

ولی کم کم نرم شد

حالا این وسط فقط یه مشکلی هست و اونم اینه که مهسا به اسم پسر داییشه

که البته من به شدت با این موضوع مخالفم

حالا قراره اون هم تا میتونه مخالفت کنه

یه چیز دیگه نامزد ماهرخ هم تصادف کرده

دقیقا حالشو درک میکنم چون اون موقعی که ماهان تصادف کرده بود رو هنوز هم یادمه

ولش کن

سه روز پیش یکی از دوستای دوران راهنماییم بهم زنگ زد

وقتی گفت من ... هستم

باورم نمیشد

امون موقه که من مثلا اول راهنمایی بودم اون سوم بود

ولی خیلی با هم صمیمی بودیم

جوری که نه من با همسنای خودم بودم نه اون

گفت ازدواج کرده

 چند روز پیش سر کلاس بودم دیدم یکی اومد دم کلاس و صدام زد

رفتم بیرون دیدم ماهانه

بهم گفت که به عنوانه مراقب امتحانا انتخاب شده

هر کاری هم میکنه که برای ما بیافته

بعدش هم که دیگه بیخیال کلاس زدیم تو محوطه

این حراست هم دم به دیقه گیر میداد

آدم دیگه نمیتونه با شوهر خودم هم راه بره!!!!!

دیدیم خیلی تو دانشکده ضایعس

زدیم بیرون

آخه من دو سه روزی بود که ماهانو ندیده بودم

از طرف کارخونه رفته بود کاشان

منم دیگه مثه این ندید بدیدا

انگار ۱۰ ساله ندیدمش

دیشب هم اومدن خونه ما

مهران که دیگه مثله قبل اونقدر شلوغ پلوغ نمیکنه

فقط آروم میشینه با ماهان حرف میزنه

منم هی راه مرفتم میگفتم مخ شوشومو خوردی بابا

اینقدر خودم لوس کردم

که ماهان طاقت نیاوردو منو نشوند پیشش

با این کارش زندایی و مامانم خندیدن

ماهرخ هم اومد خواهر شوهر بازی دربیاره

رفت اونور ماهان نشست و بغلش کرد

بیچاره این وسط مونده بود کی رو بگیره

مهران هم دیگه از اون حالت دپ در اومد

داشتیم چهار تایی تو اتاق من حرف میزدیمو میخندیدیم منم داشتم با گوشی ماهانو مهران ور میرفتم

ماهرخ هم گوشی منو گرفته بود و هی اس ام اسامو بلند میخوند

منم شیطانی میکردم تا اس ام اسی از مهسا میومد میزدم زیر خنده

یهو گوشی مهران زنگ خورد منم زرتی جواب دادم

مهسا خانوم از اون ور خط آب شد

توی مدتی که مهران رفت بیرون تا با مهسا صحبت کنه

ماهرخ هم رفت پایین دستشویی

منم پریدم تو بغل ماهان

نشونده بودم رو پاش و سرشو گذاشته بود رو شونم

منم در حال ناز کردن بیدم که مهران عین جن ییهو پرید تو پشتش هم ماهرخ

ماهانم چون روشونو کم کنه جلو اونا یه ماچه گنده ازم کرد و همونجوری نگهم داشت

 راستی دقت نکرده بودم که اولای اسم هممون م هست

مال ما چارتا که طبق قراره ولی مهسا که پریده این وسط اتفاقی اول اسمش م هست

ماهرخ                  مریم

ماهان                   مهران

 

امشب یه پارتی توپ دعوتیم

ماهان و من

مهران و مهسا

ماهرخ و نامزدش آرمین

پ . ن: آقا کیوان چرا نظراتو خصوصی میدی آخه...در ضمن من اول هم گفتم که آیدیمو نمیدم

تازه جدیدا اصلا مسنجر هم نمیرم

فقط میلامو چک میکنم

((؟!؟!؟!؟!؟!))نمیدونم کی هستی ولی همه ی نفرینایی که کردی به خودت برمیگرده
                  در ضمن با چیزایی که نوشته بودی حدس میزنم مشکل روان و اعصاب داشته
                  باشی!!!!

همین دیگه..........

+ نوشته شده در توسط مریمی |


سلام جیگمولای خاله!!!!!!!!

دیروز بهترین روز زندگیم بود... بالاخره من و ماهان رسما مال هم شدیم

وقتی میخواستم امضا کنم دلم یه جوری شد نا خود آگاه یه جوری گفتم ماهان!!!!!

اینقدر خاص گفتم که دل خودم واسه خودم سوخت

  بعد از مهظر همه رفتن خونه هاشون ما هم رفتیم ولگردی!!!!!

شب هم یه مهمونی کوچیک خونه ی دایی اینا برگذار میشه

حالا ضد حالی که خوردم میدونین چی بود

تو پارک نشسته بودیم داشتیم نهایت عشقولی در میکردیم یهو یه آقاهه  اومد و یهو داد زد مـــــاهـــان!!!!!!

سه متر پریدیم هوا

آخه یکی نیست بگه آخه بابا تو این وضعیت مثله ۲ تا گنگیشک رفتیم تو خودمون

یهو اربده نمیکشن

حالا بعدا معلوم شد که همکلاس دوره دبیرستان ماهان بوده

آی من خورد تو حالم

ولی خدا رو شکر یه ربعی نشست و بعد شمارشو داد و رفت

وقتی رفت گفتم ماهان این عتیقه ها رو از کجا میاری؟!؟!؟!!؟

شبش هم که توی مهمونی خوش خوشانم بود چون دیگه  رسما مال هم بودیم و هیچ ترس و دلهره ای نداشتم

من با خیال راحت

از کنار ماهان تکون نمیخوردم

بعد هم این ماهرخ ور پریده یه آهنگ گذاشت و شروع کرد به داد و بیداد که عروس باید برقصه

داماد باید برقصه!!!!!

اولین باری بود که با هم میرقصیدیم

حالا سهش نبه دوباره یه مهمونی دعوتیم

برام دعا کنین خوشملا!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در توسط مریمی |


سلام عزیزای من

امیدوارم همتون خوب باشین

از صبح ۵شنبه شروع میکنم

صبحش که ساعت ۱۰بیدار شدم.
بعد از خوردن صبونه و کمی لوس شدن
ساعتای ۳ پریدم تو حموم از اون طرف هم
مونده بودم چی بپوشم؟!؟!؟!؟
از اون طرف هم مامان بنده یه لیست
طومار مانند به آقای بابا داده بودن تا هبچ کم وکسری نداشته باشه...
از حموم که اومدم بیرون ساعت۴ بود.. تا ساعت ۴/۳۰
همینجوری نشستم عین دیوونه ها...
بعد بلند شدم تا ساعت ۴۰/۵ تو اتاقم بودم
صد جور لباس عوض کردم
آخرش هم یه دامن ماکسی زیتونی که خودم خیلی دوسش دارم
با یه بلوز قهوه ای با آستینای بلند و کلوش

خیلی این لباسامو دوس دارم و واقعا هم شیکن

موهامر و هم با گذاشتم و ریختم دورم
من زیاد تو خط روسری و اینا نیستم ولی یه
شال سفید توری هم همینجوری انداختم رو سرم
بعدش هم بدو بدو رفتم پایینتا مامی منو دید یهو زد زیر گریه
منم یهو لم گرفت آروم رفتم جلو و گفتم:
حالا نه به داره نه به باره( آره جون خودم)
بعدش هم تا ساعت ۷ هی راه میرفتم یه چیزی رو تغییر میدادم
مهران هم هی تیکه مینداخت
میگفت:
نمیدونم این ماهان از جونش سیر شده...
که میخواد بیاد این خواهر فسقلی منو بگیره
بعدش هم هی میگفت: فسقلی با اون دامنت نخوری زمین
بپا موقع چای آوردن قند یادت نره...
لبه ی اون دامنت رو هم بگیر بالا ...
آخه تو چجوری میخوای اینجوری راه بری؟!؟!؟
راستی بیا بریم یادت بدم چجوری چایی میریزن!!!!!
یه وقتی آبرو ریزی نکنیا!!!!

البته همه رو با خنده و خیر سرش به شوخی میگفت
منم آخر سر انقدر حرصم گرفت که گفتم مثله اینکه
خیلی تجربه داری!!!!
استعداداتو بنداز تو قلک بدردت میخورن!!!!

خلاصه نزدیک بود یه دعوایی راه بندازیم
حالا  منم تو این هیری ویری دل پیچه گرفتم

تا ساعت ۷ هی میرفتم دستشویی !!!!!!!!

بالاخره اون لحظه ی پر از دلشوره فرا رسید

ساعت ۳۰/۷ بود که زنگ و زدن
منم رفتم دم در

واییییی..... خدا......... نمیتونم توصیف کنم که
عزیزم تو اون کتو شلوار چقدر ماه شده بود....
دلم میخواست تا هم دیگه رو دیدیم یه لبخندی
زدیم که همین بهونه ای شد واسه ی دست انداختن توسط مهران...

اول از همه که انگار نه انگار که جلسه ی
خاستگاریه....برای اولین بار نگاهای خریدارانه ی
ماهرخ و زن دایی رو به خودم حس میکردم...

زرتی نشستم بغل ماهرخ... اونم هی بهم سقلمه
میزد و با چشاش ماهانو نشون میداد
راستی یادم رفت که چای رو مهران آورد
یعنی اصلا به من اجازه نداد که ... خودش تندی پرید
تو آشپزخونه و آورد...
داشت جونم به لبم میرسید که مهران گفت: بابا مهمونی
شب جمعه که نیومدید... مثلا خاستگاریه ها....
خلاصه صحیتا شروع شد ... منم دست ماهرخو کشیدمو
جیم شدیم تو آشپزخونه...
ماهرخ: هی.. بابا مثلا من خانواده ی دومادم ها... در ضمن
در آینده ی نزدیک هم خواهر شوهر گرامی شما....
...: خب حالا....

بعد از نیم ساعت طاقت فرسا زن دایی گفت: مریم جان... دخترم....
منم به ماهرخ گفتم به جای فک زدن چای بریز ببرم...
با غر غر چایو ریخت و زود تر از من رفت تو...

وقتی رفتم تو حال نگاهم روی لبخن ماهان و دیگران ثابت موند....
زندایی: ماشالله.. هزار ماش الله...
دایی با خنده گفت: سلیقه ی پسرمه دیگه...
حالا مامان اینا از یه طرف میگن و دایی اینا هم از طرف
دیگه...منم هی غش میکنم اینور و اونور...
خلاصه وقتی میخواستم حرف  بزنم همه ساکت شدن
و نگاهشون رو صورتم موند قلبم داشت کنده میشد از جا...
بعدم مهران هلمون داد توی اتاق خودمن و درو هم رومون
بست و گفت تا حرفاتونو نزدین حق ندارین بیاین بیرون درو هم قفل کرد و رفت...
همه داداش دارن منم داداش دارم...
نشستم روی تخت ... ماهانم نشست روی زمین جلوی پام...
شاید حدود ۱۰ دقیقه نه من حرفی زدم نه اون.. بعد
آروم گفت: مریمی.. باورش مشکله نه؟!؟؟!
من : بدون اینکه جوابشو بدم گفتم: ماهان از همسرت چه انتظاراتی داری؟
اون باز جوابمو نداد و گفت: توی ۶ـ۷ ماه همه چی از این رو به اون رو شد...
منم جوابی ندادن... تا دو سه دقیقه بعد خودش شروع کرد
وقتی حرفامون تموم شد... یادمون افتاد در رومون قفله...
اتاق منم طبقه ی دومه...
هی میزدیم به در ... بعد از ۵ دقیقه مهران درو باز کرد
 و گفت : اوا شما چرا درو قفل کردین؟!؟!؟
عجبا.....


در آخرین لحظه ماهان خرس منو که روی تخت بود
برداشت و با خودش برد پایین...
توی تموم مراسم هم بغلش گرفته بود

خلاصه قرار شد شنبه یه صیغه ی محرمیت بخونیم
جمعه ی بعدیش هم عقد کنیم...
تا فعلا بعدا ببینیم عروسی چی میشه...

آپم طولانی شد...

دوستای گلم برام دعا کنین

+ نوشته شده در توسط مریمی |


دیروز حالم بد بود .. نرفتم دانشگاه .... نشستم یه کمی گیتار زدم...

 یه آهنگ هست که من ازش خیلی خاطره دارم...

 نرو ماله بلک کتس... هر وقت که میزنم گریم میگیره...

ماهانم همیشه تا میخواد گیتار بزنه با اون شروع میکنه...

 یه بار توی یه مهمونی منم گیتارمو برده بودم اونم آورده بود...

قرار شد یکی من بزنم یکی اون.... اونم نامردی کرد و دقیقا آهنگی

رو زد که من هر وقت گوش میدم گریم میگیره.... خلاصه بابام در

اومد تا گریه نکردم.... بعدش که من میخواستم بزنم اصلا

نمی تونستم... جوری که پا شدم و رفتم بیرون....

وقتی اومدم تو سالن خوشبختانه کسی حواسش نبود...

 فقط یه لحظه ماهانو دیدم که زل زده بود بهم....منم مثلا خواستم

 تلافی کنم تا آخر شب هرچی میگفت بهش جواب سر بالا میدادم...

مهران گفت: چت شد مریم؟؟؟؟؟؟

من : هیچی بابا یه خورده سرم درد میکنه....

داشتم به مهران جواب پس میدادم که دیدم ماهرخ

 یه چیزی در گوش ماهان گفت بعد هم رفت چراغارو خاموش کرد

 و اومد نیشست.... همه یهو سکوت کردن... بعد دیدم شروع کرد به زدن...

 آهنگی رو که تا به حال نشنیده بودم....

حالا شعرشو درست یادم نیس ولی یه شعری داشت بی نهایت

 احساسی و عاشقانه... هر از چند گاهی منو نیگا میکرد منم که

 دوباره مثل تولد اون دفعه اش همچین رفته بودم تو خودم که هیچی

نمیفهمیدم.....

حالا یه خبر فوق العاده جالب....

 میدونین مهران از کی خوشش اومده؟؟؟!!!!

مهسا.. دوست صمیمیم... همونی که اولین بار ماهانو پشت درخت دید...

 دیشب خان داداش اومد تو اتاقم و بهم گفت خیلی وقته ازش

 خوشم میاد ولی همش تردید داشتم ... بعد هم از من خواست

 تا یه جوری با مهسا صحبت کنم تا راضی بشه یه بار همدیگه رو

 ببینن و با هم حرف بزنن.... در ضمن ازم فول هم گرفت که فعلا

به هیشکی نگم ...

چه قول سختی!!!!!!

حالا بعدا میام و خاططره ی یه روزی رو مینویسم که برام خیلی

 خاطره انگیز بود... اون موقع هنوز این اتفاقا نیافتاده بود ولی

 همون روزای آخر بود که تو خودم یه کششی نسبت به ماهان پیدا کرده بودم

حالا میام و مینویسم

فعلا بابای....

+ نوشته شده در توسط مریمی |


تا کجا گفتم؟؟؟؟ آها....

اون شب راس ساعت ۳۰/۱۲  ماهان واسم یه مسیج داد که کجایی؟؟؟

 بیا دیگه.... منم بدو بدو دویدم مثه چی... رفتم پایین...هیچی نگفتیم.... 

 فقط یه لبخند... رفتیم زیر درخته و نشستیم رو اون نیمکته که قبلا

 گفتم.....تا یه ربع نه من حرف میزدم نه اون... تو این چند روز اصلا

 با هم تنها نشده بودیم.... دلم میخواست بغلش کنم و بزنم زیر گریه

....ولی نمی خواستم اون شب قشنگو با اشکام خراب کنم...یهو دستشو

 انداخت روی شونمو دم گوشم گفت: نمیدونی این چند روز چی

 کشیدم... از یه طرف غم رفتن آقاجون حالم رو خراب کرده بود

از یه طرف هم هر دفعه نگات میکردم میدیدم داری گریه میکنی

 حالم بدتر میشد... نگاش کردمو گفتم: منم همینطور... این چند

روز واقعا بد بودن.... خیلی بهت احتیاج دارم ماهان... خیلی....

بی اختیار زدم زیر گریه و آروم آروم اشکام میومدن پایین...سرمو

 گذاشته بودم رو شونش و اونم آروم دست می کشید رو

 موهام....یه بار دیگه فهمیدم که بدون اون نمی تونم زندگی کنم... وقتی

 دم گوشم آروم شعر میخوند ٬ وقتی دست میکشید رو موهام ٬ وقتی

 تو چشام زل میزد ٬ دستامو فشار میداد و وجودم از حرارت بدنش

 پر میشد... میفهمیدم که شدیدتر از پیش بهش احتیاج دارم....

  ـــ مریمی...

ـــ جانم

ـــ خیلی دوست دارما....

ـــ من بیشتر....

ـــ اگه بیام خاستگاری... زنم میشی؟؟؟( با خنده)

من با خنده: ـــ نه....     ـــ : چرا؟   

 ـــ: چه سوالای بی خودی میپرسیا....از خدام هم باشه.....

بعد از این حرف انقدر من محکم گرفت تو بغلش که یه لحظه نفسم بالا نیومد....

 خلاصه کلی حرف زدیم ...

ساعت حدودای ۴ بود که من یه خمیازه کشیدم ( کاملا بی اختیار)

ـــ: خوابت میاد گلم؟    من: آره یه کم...   

       ــــ: برو بخواب ... صبح باید زود پاشی...۸ راه میفتیم...

من : باشهه پس تو هم بگیر بخواب فردا باید رانندگی کنی... 

ــ : باشه گلم ... خوب بخوابی.... 

         ـــ: تو هم همینطور... شب خوش....

ـــ: شب خوش...

فرداش با تکون های مامانم بیدار شدم ساعت ۳۰/۷ بود

.... وسایلم رو جمع کرده بودم....

یه چیزی خوردم و قرار شد چون یکی از دوستای

 بابام هم با ماشین ما میومد تهران من برم با ماشین

 دیگه که حوصلم سر نره....زودی پریدم پیش ماهرخ ا

ونم زرتی نشست تو ماشین داداش جونش ایندفعه

پسر خالم هم که اسمش کامرانه باهامون اومد....

از اومدنش حرصم گرفت... اصلا از اخلاقش بدم میومد...

.هیچ وقت هم سعی نمی کردم باهاش صحبت کنم مگر اینکه مجبور بشم....

اینو به ماهرخ هم گفته بودم.... آروم دمه گئشم گفت

بمیرم برات که فرصت عشقولی بازی رو از دست دادی...

 منم همچین زدم تو پهلوش که بلافاصله بغلش کردم و عذر خواهی کردم...

ماهرخ:  خود درگیری داری؟

من : نمیدونم... اعصابم خورده....

تا تهران هم همش یا تو خودم بودم یا داشتم از تو آینه با

چشمام با ماهان حرف میزدم...

ماشین مهران هم که ماشالا همه ی دخترای فامیلو

 جمع کرده بود توش.... هی ویراژ میداد...

دیدم ماهان هم داره کم کم تند میره که بهش گفتم ماهان لطفا ......

خودش تا  آخرشو رفت... و سرعتش رو کم کرد....

اون چند روز هم مثل برق و باد گذشت ....

+ نوشته شده در توسط مریمی |


سلام دوستای خوبم.... خوبین ایشاللا...

منم خوبم... اگه گفتیم من الان کجام؟؟؟؟..... نمیتونین بگین؟؟؟؟......خودم میگم....

ما الان شیرازیم....حالا چرا بماند ولی تمام خونواده اومدن...اومدنمون مربوط به همون فوت بابابزرگمه...

ما و دایی اینا و خالم اینا.. عمو هام هم اومدن...

این چند روزه حالم خیلی بهتر از چند روز پیشه....

اینجا خالم یه باغ داره ما الان اونجاییم....باغشون هم جای خیلی قشنگ و با صفاییه.... فردا دیگه بر میگردیم...

دیشب ساعت حدودای ۳۰/۱ بود که از خواب پریدم...بازم مثله این چند شبه خواب آقاجونم رودیدم...

آقا جونم تنها کسی بود که بجز ماهرخ و مهران از رابطه ی منو مهاهن خبر داست...

قبلا هم گفته بودم که بهش خیلی نزدیک بودم... حتی شاید از پدر و مادرمم نزدیکتر....با رفتنش خیلی احساس تنهایی کردم....

دیشب هم از خونه اومدم بیرون رفتم تو باغ... یه ذره که میری یه جایی یه درخت بید مجنونه که زیرش هم یه نیمکته... خیلی منظره ی رمانتیکیه....

رفتم و اونجا نشستم....به تمام این اتفاقات فکر کردم....همه چی....

از دانشگاه گرفته تا ماهان و عشقو... آقاجون و .....خیلی دلم گرفته بود... دلم می خواست الان ماهان بیدار بود...بیدار بود تا باهاش حرف بزنم....یه ذره که نشستم کم کم سردم شد یه کمی هم از تنهایی ترسیدم پا شدم که بیام تو...

یهو دیدم یه صدایی از طبقه دوم میاد...( توجه داشته باشین که هم خیلی تنها بودم و هم وضعیت روحیم خیلی خراب بود...)

آروم از پله ها رفتم بالا... دیدم ماهرخ داره یخچالو میجوره....یهو دلم خواست بترسونمش... آخه اون از این کارا کم نمی کنه.... خلاصه از پشتش رفتم و یه دونه از  این پخ های معروف گفتم که لیوانی که دستش بود افتاد و شکست... یه جیغی کشید که من ترسیدم... ولی خوشبختانه کسی بیدار نشد....

امروز که به ماهان گفتم دیشب رفته بودم تو باغ بهم گفت : امشب ساعت ۳۰/۱۲ دم در منتظرتم....

گفعلا... بوس بوس.....

راستی سوغاتی چی میخواین؟؟؟؟؟

بــــــــــــــــــــــوس!!!!!!

+ نوشته شده در توسط مریمی |


سلام دوستای گلم

یه خبر فوق العادع بد... پدر بزرگ مادریم که من فوق العاده بهش وابسته بودم سکته و فوت کرد....

سر مراسم خاکسپاریش انقدر جیغ و داد کردم که از حال رفتم... هیچ کی به اندازه ی من بهش نزدیک نبود.... همیشه و همه جا به فکرش بودم .... هر ۲ روز یه بار هم حتما بهش زنگ می زدم ... یا اون میومد یا من میرفتم پیشش.... خلاصه همه ی ماجرا ها بهم ریخت....

فقط وقتی یه کمی آروم گرفتم و دیدم ماهان داره چجوری گریه میکنه دوباره حالم بد شد و ....

تو راه برگشت هم سرم روی شونه ی مهران بود... حالا مگه من آروم میگیرم!!!! از شدت ضعف و خستگی نمی تونستم حتی گریه کنم....

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

الرحمن الرحیم

مالک یوم الدین

............................

 

+ نوشته شده در توسط مریمی |


الـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهـــــــــــــــــــــی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من چرا تا حالا قدر این فرشته رو نمی دونستم؟؟؟؟؟؟؟

دیشب بابام باهام حرف زد............. خدایا هنوز نمیتونم باور کنم که ........................

دیشب بابام گفت:

می خوام راجع به یه مسئله ی مهمی باهات صحبت کنم  منم دو هزاریم افتاد ولی اصلا به روم نیاوردم

بعد از کلی صغری و کبری چیدن بهم گفت یکی از آشناها راجع به تو باهام صحبت کرده البته من می سپرم به خودت ولی دوست ندارم این مسئله باعث افت تحصیلیت بشه و گفت می خوام همه ی جوانب رو در نظر بگیری و از روی احساس عمل نکنی و............

کلی از این حرفا تا آخر سر جونم در اومد تا بهم گفت که ماهانه با اینکه می دونستم ولی بازم ذوق کردم

قرار شد یه چند وقت بدون اینکه حرفی به میون بیاد من خوب فکرامو بکنم

فقط تنها مخالفتی که داشت این بود که گفت هر تصمیمی بگیری به خودت مربوطه ولی اگه تصمیمت مثبت بود باید درست تموم شه بعد....

خلاصه کلی ذوق مرگ شدم

امروز صبح هم یواشکی جیم شدم پیش عزیزم

خیلی با هم حرف زدیم ولی اینبار واقعا به طور جدی

خلاصه ....

خدا جون خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دوست دارم

راستی من آیدیمو تو وبلاگ نمی ذارم

راست و پوست کنده هم بگم به کسی نمی دم ولی خیلی دوست دارم دوست هایی داشته باشم که رابطمون فقط از طریق وبلاگ باشه

 

+ نوشته شده در توسط مریمی |


عزیزم تصادف کرده....

الهی من بمیرم... دستش هم شکسته.... دیشب رفته بودیم خونشوناز اونجایی که از وقتی برگشته بود ندیده بودمش خبر نداشتم تصادف کرده ... وقتی دیدمش نزدیک بود غش کنم... وقتی دیدم دستش تو گچه دلم ریخت.... خدا خیلی رحم کرده ماشین که داغون شده با اون حالی که من داشتم فقط فهمیدم تو شهر اینجوری شده. ... هر لحظه با تصور اتفاقی که ممکن بود بیفته تنم مور مور میشه... نمی خوام تعریف کنم چون نمی خوام هر بار که وبمو می خونم اون صحنه بیاد جلو چشم...

رفتار دایی و زندای باهام یه جور دیگه شده.... هنوز نمی دونم به مامان اینا گفتن یا نه.... هنوز که چیزی نگفتن...

تو مهمونی من تلافی دلشوره های ۳ روز گذشته امو سر ماهان در آوردم... دریغ از یه نگاه ٬ یه حرف ٬ تو خواب ببینی ... شب حدودای ساعت ۱ زنگ زد... بهش گفتم با خودت فکر نکردی ممکنه من خواب باشم؟؟؟؟ اونم گفت: با شناختی که ازت دارم میدونستم خوابت نمیبرد... خلاصه شب از دلم درآورد ولی منم کلی غر زدم که چرا بهم زنگ نزدی

در آخر:  همتونو دوست دارم...بــــــــــــــــــــــــــــوس!!!!!

+ نوشته شده در توسط مریمی |


با عرض سلام خدمت مهسا خانوم

بله من اسم این کثلفت کاریارو میذارم عشق

شما اگه باهاش مشکل داری مجبور نیستی بخونی

در ضمن اصلا برام مهم نیست

هر چی دوست داری بگو تا خالی شی

عقده نشه فردا پس فردا

برای پوستت بده

اگر هم مزخرفه به خودم مربوطه

البته مرسی که نظرتو بهم گفتی

اگه من گند زدم به عشق

دوست دارم ببینم تو چیکار کردی

در ضمن هر قسمتش که گندیده رو بگو تا بدونم

اگر هم قراره لعنت خدا باشه

خودش می دونه کی لعنت کنه

منتظر دستور تو نیست

اگه صلاح بدونه به موقش لعنت میکنه

امر دیگه ای نداری؟

+ نوشته شده در توسط مریمی |


عزیزم رفته مسافرت

دلم واسش اینگده شده

دو روزه که زنگ نزده هر چی هم ا سام اس میدم جواب نمی ده

حسابی نگرانشم

باید دست به دامن مهران شم

الان باید برم پایین

دوباره میام خبر میدم

حسابی ازش دلگیرم

بیچاره مهران این موقع ها سر اون خراب می شم

+ نوشته شده در توسط مریمی |


+ نوشته شده در توسط مریمی |


خبر خبر خبر.....

با زندایی حرف زد

زندایی هم  با دایی حرف زده

منم دیروز احضار کردن خونشون

وقتی رفتم فقط دایی و ماهان و زندای بودن یعنی ماهرخ رو فرستاده بودن بره یه کیلو نخود سیا بگیره بیاره..

خلاصه هی دایی حرف میزد منو ماهانم مثه دو تا گنگیشک سرامونو انداخته بودیم پایینو گه گاهی همدیگه رو می پاییدیم

خلاصه آ]ر سر موافقتش رو اعلام کرد و گفت: همین روزا خدمت میرسیم...

با همین جمله ی کوتاه جفتمون نزدیک بود جلو دایی اینا بپریم تو بغل هم...

 میدونستم که از طرف مامان و بابا مشکلی ندارم

وای خدای من هنوز باورم نمیشه

در عرضه ۴ماه همه چیز از این رو به اون رو شد

+ نوشته شده در توسط مریمی |


دیشب اومدم که خاطره ی لواسون و بنویسم... خیلی هم زیاد بود... ولی همش پریـــــــــــــــــــد....

دیگه حوصله ی نوشتن همشو ندارم فقط جاهای حساسش رو مینویسم...

شبش که بی خواب شده بودم و رفته بودم بغل شومینه....( قابل توجه ماهان هم تو سالن خوابیده بود)

منم تو فکر خودم بودم که انقدر عطسه کردم تا بچم بیدار شد....

الهی بمیرم...

اومد و کلی حرف و عشقولی....

ما هم که تا حالا زیاد با هم نبودیم... اون شب من خودم ماهانو بغل کردم...( جون من شجاعتو داشتی؟؟؟ endشه!!!) اونم نا مردی نکرد و برای اولین بار لبامو بوسید....

دیگه کلی عشقولی...فکر بد نکنیدا.... ما اهلش نیستیم.... همون یه بغل کردن و ۲ تا ماچ و بوسه کفایت می کنه...

بعدا که فکر کردم دیدم چه ریسکی بوده ... اگه یهو یکی بیدار میشد چه خاکی تو سرمون می کردیم؟؟؟؟؟؟؟

بعدشم بهم گفت که میخواد با مامانش حرف بزنه...

منم خودم زدم به اون راهو گفتم درباره ی چی؟

یه لبخندی زد و گفت: میخوام فقط مال خودم باشی...

منم که به قوله ماهرخ ذوق مرگ شدم....

 

+ نوشته شده در توسط مریمی |


امروز می خوام خاطره ی روزی رو بنویسم که مهران همه چی رو فهمید...

چند روز بود که کامپیوترم قاطونده بود . حوصله اش رو هم نداشتم که درستش کنم . فک کنم عصر جمعه بود  که در زدن . پرسیدم کسی قرار بود بیاد؟ مهرانم گفت : آره ماهانه باز میکنی؟ وای نزدیک بود غش کنم از خوشحالی ...منم از قصد با آیفون نزدم و رفتم دم در... درو که باز کردم انقدر خوشحال بودم که یادم رفت سلام کنم به شوخی گفت : علیک سلام خانوم کوچولو...وقتی اومد تو بعد از یه ۵ دقیقه رفتن تو اتاق مهران... منم ۱۰ دقیقه بعدش به بهونه  چایی و میوه رفتم بهشون سر بزنم . یه لحظه شیطونه گولم زد و قبل از اینکه برم تو یه کمی گوش واستادم... مهران داشت از دوست دخترش حرف می زد و اینکه چقدر دوسش داره  ... شیطونیم حسابی گل کرده بود ... ماجرای مهران رو می دونستم .. با دوست دخترش هم حرف زده بودم ولی خیلی دوست داشتم که الان بپرسه تو چی؟ کسی رو دوست داری؟ میخواستم ببینم که ماهان چی میگه... خدا آخه چرا این مامانا اینجورین؟ هی داد میزنه کجایی؟ درک نمی کنه که اگه جواب بدم اونا میشنون  اگه هم برم اون صحنه ی هیجانی رو از دست می دم.... آخر سر برگشتم پایین و به دستور مامان جان برنجو بار گذاشتم ... چایی تازه هم ریختم و رفتم بالا... ولی دیگه ایندفه حرف ازعشق و عاشقی نبود ... خیلی ضد حال خوردم ... در زدم و رفتم تو... تا نیگاش کردم یه لبخندی زد که نزدیک بود غش کنم... ولی خدا رو شکر مهران هواسش نبود... بعد که چایی و میوه رو براشون گذاشتم مهران گفت : راستی مریم به ماهان گفتم کامپیوترت خراب شده ولی مشکلش رو نمی دونستم... منم مشکلش رو گفتم ماهانم گفت: چیز مهمی نیست همین امروز درستش      می کنم... ما کلا خونوادمون خیلی با هم راحتن ...  جوونای فامیل همه بچه های سالم و با حالین... حالا نمی دونم چرا اینو گفتم و چه ربطی داشت ولی می خواستم بگم قبل از این ماجرا ها ماهان واقعا مثل برادرم بود و همون اندازه باهاش راحت بودم... یه کمی پیششون نشستم . وقتی اومدم پا شم و اونا رو تنها بذارم . ماهان گفت نرو... مهرانم گفت آره بابا کجا می خوای بری؟ منم که از خدا خواسته قبول کردم... یه کمی با هم حرف زدیم و مهران دوباره حرف و کشوند به عشق و عاشقی ... نمی دونم چرا این جور وقتا تا از من یه سوالی میکننا به جای جواب همش توپوق میزنم و ضایع میشم... مهران گفت: میخوام راجه به سیما با مامان حرف بزنم...

من:جدی؟ یهنی دارم زن داداش میشم؟؟ آخ جون...عمه میشم....

مهران : هــــــــــــــوی بابا چه خبرته... بذار بله رو بگیرم بعد یه بچه رو هم بنداز گردن ما....

من: خوب بالاخره عمه میشم دیگه...

مهران:بله ... اون که حتما... ولی نه یه ساعت دیگه...

من: لوس!!!!!!!!

ماهان:البته این روزا با پیشرفت علم میتونین بچتونو ببرین سر سفره ی عقد...

بعد از کلی خنده ماهان از من پرسید: تو کسی رو دوست داری؟

انقدر از این سوالش جا خوردم که نگو... تو دلم گفتم یعنی تو نمیدونی... چقدر این ماهان شیطونه... موندم چی بگم مهرانم که زل زده بود به من و منتظر بود تا دهنم باز بشه...گفتم: نمیدونم چی بگم...

مهران: وا.... جوابش یه آره و نه ست دیگه نمیدونم نداره که...

من:

هنوز نمیدونستم چی بگم....

گفتم: فک کنم...

وقتی من اینو گفتم قیافه ی ماهان دیدنی بود فکرشو نمیکرد که جوابشو بدم... مهرانم که بی خبر از همه جا هی سوال می کرد که چند سالشه ؟ چرا تا حالا بهم نگفته بودی؟  کجا باهاش آشنا شدی و ... منم به همه ی اونایی که میدونستم خیط نمی شه جواب دادم ولی ماهان دیگه یه کلمه هم حرف نزد... فقط آخرش گفت میتونم یه سوال بپرسم؟

من: بپرس...

ماهان: خیلی دوسش داری؟

من یه کم نگاش کردمو گفتم خیلــــی... بعدم یه نگاهی به مهران کردم که اومد بغلم کرد و گفت: الهی قربون آبجی کوچولوم برم که عاشق شده... تو این مدت هم ماهان هی لبخند رضایت میزد ...منم با خودم گفتم دارم برات آقا ماهان ... بعدشم پرسیدم تو چطور؟

اون: من؟

من: آره

مهران هم با شیطنت نگاش میکرد...

اون: خب.... ا.... فک کنم...

مهران: بابا شما چقدر نامردین... ماهان... چرا بهم نگفته بودی؟

اون: خب... آخه... خب حالا گفتم دیگه....

منم یه لبخند شیطانی زدم و هی سوالای شیطانی پرسیدم... که دیدم بیچاره داره عاجزانه نگام میکنه منم تمومش کردم...

بحثو کشوندم به کامپیوتر ... بعدم با هم رفتیم پایین سر کامپیوتر و ماهان نشست پشت کامپیوتر و منم یه صندلی آوردم کنارش نشستم و مشغول توضیح شدم... مهرانم گفت تا شما اینو راه می اندازین منم یه دقیقه ای برم و بیام... وقتی مطمئن شدم رفت رو به ماهان کردم و گفتم دیوونه این چه سوالی بود پرسیدی؟

ماهان: خوب تو هم پرسیدی دیگه...

من: تو اول پرسیدی ...

ماهان: خب حالا مگه چی شده؟

من: چیزی نشده ولی شاید میشد...

ماهان: چقدر سخت میگیری مریم غریبه که نبود مهران بود دیگه تازه اگرم میفهمید چه بهتر...

من: خیلی دیوونه ای به خدا... حداقل قبلش بهم میگفتی که آماده باشم

ماهان: ولی خدایی قیافت خیلی باحال شده بود... وقتی ازت پرسیدم...

من: نامرد!!!!

بعدم دستشو انداخت دوره گردنم و سرمو گذاشت رو سینش همونجوری که داشت موهامو ناز میکرد گفت : ولی خیلی خوشحالم که منو دوست داری... یعنی به خودم میبالم... منم یه کمی خودمو لوس کردمو از این حرفا... که یهو این مهرانه بی فکر بی هوا اومد تو تا مارو تو اون حالت دید خشکش زد  ماهانم زود دست و پاشو جمع کرد منم سرمو از رو سینش برداشتم . جرات نداشتم بهش نگاه کنم... بالاخره هرچی باشه اون داداشه بزرگتر بود و من با همه ی راحت بودنم باهاش حرمتو نگه می داشتم ... که آخر خودش بدون هیچ حرفی اومد اول ماهانو بعدم منو بغل کردو با خنده رفت بیرون... ماهانم یه نیگا به من که همینجوری واستاده بودم کرد و رفت بیرون... خودمم باورم نمیشد... ندیدم که اولش چی شد ولی وقتی آروم رفتم پشت در دیدم که دارن آروم با هم حرف میزنن و ماهانم سرش پایین بود... تا چشم مهران افتاد به من با خنده اومد طرفم دستمو گرفت و برد نشوندم بغل ماهان... خودشم روبرومون نشست و گفت : خیلی خوشحالم...

سرمو بلند کردمو آروم گفتم: ببخشید داداش

مهران: این حرفت چه معنی داره؟ چیکار کردی که معذرت خواهی میکنی؟ فقط چرا از قبل بهم نگفتین؟

ماهان: راستش فک کردیم که شاید ناراحت بششی...

مهران: بی معنی!!!!

بعدش هم دیگه با خنده جو حاکم و عوض کرد تا ما هم به خودمون اومدیم و رفتیم سر کامپیوتر مهرانم به شوخی گفت: اما ایندفه منم باهاتون میام... نمیذارم خلوت کنین...

وقتی هم ماهان می خواست بره موقع خدافظی مهران اومد تو و ما رو تنها گذاشت...

شبشم کلی با مهران حرف زدیم و منم واقعا احساس سبکی کردم چون حالا احساس نمی کردم که یه رابطه ی پنهانی دارم...

+ نوشته شده در توسط مریمی |


یکی نظر داده بود و گفته بود که خودتو یه کم معرفی کن...

اسمم مریمه و ۱۹ سالمه

دانشجو ... سال اول مدیریت گمرک

دیگــــه...

آها...

از کلاسه چهارم دبستان گیتار میزنم.

یه داداشه بزرگتر از خودم دارم

اسمش مهرانه و ۲۳ سالشه...

تازه رفیق فاب ماهان هم هست

درباره ی ماهانم بگم که....

همسن مهرانه و لیسانس حسابداری داره

الان هم تو کارخونه ی دایی کارمیکنه

البته قراره به زودی یه مغازه بگیره و تنهایی کار کنه...

به کامپیوتر خیلی علاقه داره و خیلی هم وارده همیشه هم میگه کاش می رفتم کامپیوتر

دیگه چیزی یادم نمیاد که بگم...

+ نوشته شده در توسط مریمی |


سلام

دیشب خونه ماهان اینا دعوت بودیم

منم کلی سوتی دادم...

مامانمم هی بهم چش غره میرفت که حواست کجاست؟ آخه چند روزی بود همدیگه رو ندیده بودیم...

موقع سلام علیک انقدر ذوق زده شده بودیم که نزدیک بود بپرم بغلش 

شب که بهم زنگ زد کلی نصیحتم کرد که بابا حواست کجاست؟

حالا خوبه خودشم چند بار نزدیک بود خیط کنه ها...

ماهرخ هم این وسط هی لبخند های شیطانی می زد

فردا هم قراره خانوادگی بریم باغ دایی اینا تو لواسون...

خدا کنه اونجا دیگه سوتی های ناجور ندم...

دیشب ماهان چند بار اومد عزیزم و گلم و اینا صدام بزنه اما زود جمش کرد

 راستی چند روز پیش که با ماهان داشتم از دانشکده برمیگشتم بهمون گیر دادن...

هر چی گفتیم فامیلیم قبول نکردن آخر سر ماهان  چند تا هزاری گذاشت کف دست یارو تا بیخیال شد...

اینم از این...

+ نوشته شده در توسط مریمی |


سلام ... امروز اومدم  جریان بدترین دعوامون رو تعریف کنم ( این ٬ اون دعوایی که گفتم نیستا... این ماله چند وقت پیشه)

سه شنبه از صبش روز بدی بود ... از همه چی و همه جا بد شانسی... از دانشگاه گرفته تا تو خونه و اینا... صبش که پا شدم دیدم ماهان کلی برام مسیج داده : که چرا جواب نمی دی... خواهش می کنم گوشی رو بردار ... ( آخه من شبا گوشیمو میذارم رو سایلنت) و خلاصه کلی دلخور شده بود که حالا که من به تو احتیاج دارم محل نمی ذاری... منم که اصلا حوصله نداشتم یه مسیج کوتاه واسش دادم که خواب بودم و نفهمیدم... بعد که مسیج رو واسش فرستادم در جا میخکوب شدم... چقدر دیر شده بود... یه ربع دیگه باید می رفتم انتخاب واحد... تو این حین هم هی واسم اس ام اس میومد منم که در حال دویدن وقت نکردم بخونمشون... وقتی نشستم تو ماشین و یه کمی اعصابم آروم شد اس ام اسا رو یکی یکی خوندم و به ماهان زنگ زدم... گوشی رو بر نداشت منم چون پشت فرمون بودم زیاد اهمیت ندادم و با خودم گفتم از تو دانشگاه بهش زنگ می زنم ( چون دیرم شده بود با ماشین رفتم وگرنه معمولا یا با مترو میرم یه جاهایی رو هم پیاده میرم...) ... یه جا هم نزدیک بود یه بچه ی بی شعورو زبر بگیرم که بلانسبت عین ... سرشو انداخته بود پایین و دویید وسط خیابون... خلاصه به خیر گذشت و با اعصاب خورد رفتم دانشگاه ... موقع انتخاب واحدم که بدتر ... اصلا واحد  نبود که من بخوام بر دارم همه رو قبلا پاس کرده بودم خلاصه با زور ۱۴ واحد جور کردم و رفتم تو محوطه یه کمی نشستم و به ماهان زنگ زدم اونم با سردی جواب داد که شب باهات تماس می گیرم الان سرم شلوغه ... منم که اصلا از صبح حوصله نداشتم فوری به دل گرفتم ... 

شب که زنگ زد خیلی سرد باهاش حرف زدم و هرچی پرسید که چته گفتم هیچی... اونم حرصش در اومد و گفت بس کن دیگه از صبح تا حالا یه دقیقه نشستم و حالا تو هم باهام اینجوری می کنی... منم که منتظر یه فرصت بودم تا اشکام بریزه زرتی زدم زیر گریه و انقدر غر زدم و به کوچیک ترین مسائلم گیر دادم  و کلی جنگ و دعوا;بهش گفتم اصلا تو عوض شدی و دیگه دوسم نداری... اصلا همه حرفات دروغ بود و خلاصه کلی ٬ کلی بازی در آوردم  اونم از اون طرف عصبانی بود و آخرش هم من گفتم به خدا اگه یه بار دیگه جلوم سبز بسی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی...و  تلفن رو قطع کردم  بعدشم انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد ... این قهر و دعوای ما تا ۲۳ روز ادامه داشت و هیچکدوممون هم نمی خواستیم کوتاه بیایم... توی این ۲۳ روز فقط یه بار همدیگه رو دیدیم اونم تو عروسی دختر خالم ... منم با اینکه خیلی دلم می خواست تمومش کنم اما صبر کردم تا اون بیاد جلو . اونم نامردی کرد و اصلا حالمم نپرسید ... خلاصه تا اینکه تو راه دانشکده  که قبلا هم گفتم  نزدیک خونشون بود دیدمش... قبل از اینکه ببینمش واسم مسیج زد که نمی خوای تمومش کنی؟ منم زدم چی رو ....  بعدم دیدم بغلم ترمز کرد ... از دیدنش شوکه شدم.. با این حال محل نذاشتم و راهمو رفتم اونم پیاده شد و اومد دنبالم کلی عذر خواهی کرد و قربون صدقم رفت منم سرمو بلند نمیکردم ... یعنی راستش می ترسیدم تو چشماش نگاه کنم تا آخر یه چیزی گفت که من سرمو بلند کردم و تو چشماش یه چیزی دیدم که هیچ وقت یادم نمی ره زدم زیر گریه و اونم اومد بغلم کرد و...( این قسمت به دلیل کم بودن سن شما فیلتر شده)... تو این مدت هم بعضی ها رد میشدن و یه متلکی مینداختن اما ما اصلا تو حال خودمون بودیم که ماهان گفت بیا بریم تو ماشین همه دارن نگامون می کنن و خلاصه اینجوری شد که ما دوباره صلح بر قرار کردیم  راستش الان فکر می کنم که این دعوا برامون لازم بود تا قدره همو بیشتر بدونیم...

+ نوشته شده در توسط مریمی |


سلام...

اصلا حال و حوصله ندارم... حوصله ی آپ کردن هم ندارم...اصلا نمیدونم چمه!!! همش با این و اون در می افتم ! بیچاره ماهان که منو تحمل می کنه... هی بهش غر می زنم اون بیچاره هم با مهربونی جوابمو میده... دلم گرفته... دیشب هم یه کل کل حسابی با هم کردیم ... آخرش هم با قهر و دلخوری تموم شد... اصلا نمی دونم چی شد فقط یهو فهمیدم داریم سر هم داد میزنیم... حالا بعدا میام مینویسم که چی شد...

فعلا...

+ نوشته شده در توسط مریمی |


سلام.... حالم خیلی گرفت ... آخه یه عالمه چیزی تایپیده بودم همش پاک شد... دوباره شروع می کنم...

اول از همه ی اونایی که بهم نظر دادن تشکر میکنم... مرسی که بهم سر میزنین...

حالا می خوام ادامه ی ماجرا رو تعریف کنم :

اون شب اصلا خوابم نبرد ... همه به این فکر می کردم که این نگاه های ماهان چه معنی ای داره؟؟؟ ولی هر چی بیشتر فکر کردم کمتر به نتیجه رسیدم... خلاصه اونشب رو با هر جون کندنی بود سر کردم... فرداش از راه دانشگاه رفتم خونه ی دایی که از ماهرخ چند تا کتاب بگیرم . وقتی رسیدم ماهرخ و زندایی تنها بودن... خلاصه یه ساعتی نشستم و اومدم بلند شم که راه بیافتم مگه اینا میذاشتن به زور واسه شام نگهم داشتن منم یه زنگ به مامان اینا زدم و گفتم که نگران نشن ... یه خورده قبل از شام دایی اومد اما هنوز از ماهان خبری نبود... شام رو که خوردیم من پا شدم که برم ... اصرار داییم رو که می خواست منو برسونه رو رد کردم و خودم راه افتادم  ٬ می دونستم تازه از راه اومده و خستس نمی خواستم مزاحمش بشم... ... شانس منم آژانس هم ماشین نداشت... پیاده تا سر کوچه رفتم ...یه آن ترسیدم... اومدم برگردم اما بازم رفتم ... خلاصه از یه طرف تاریکی و سکوت از یه طرف رفت و آمد چند تا علاف که هی اونطرفا می پلکیدن به ترسم شدت داده بود... خواستم برگردم ااز علافا ترسیدم ... انقدر ترسیده بودم که نه میتونستم راهمو ادامه بدم نه می تونستم برگردم... تو دلم صد بار به خودم لعنت فرستادم که جرا با دایی نرفتم...خلاصه عین یه چوب خشک واستاده بودم که نور یه ماشین رو دیدم... بیشتر ترسیدم... از جلوم رد شد... از ترس موقعیت ها رو قاطی کرده بودم... یه کم جلو تر واستاد و دنده عقب گرفت ... نمی دونستم چیکار کنم... وقتی جلوم واستاد و راننده ی ماشینو شناختم یه دفه ترس و وحشت به امید خوشحالی تبدیل شد ولی هنوز قدرت حرکت نداشتم...خدایا چقدر منو دوست داری...!!!  ...:((مریم تویی...؟!!!)) ٬ ماهان دقیقه ی نود به دادم رسید ... مثل فرشته های نجات به دادم رسید ... وای خدایا شکرت...!!! وقتی قیافه ی وحشت زده ی منو دید با سرعت پیاده شد و اومد طرفم... دستم رو گرفت و گفت : چرا انقدر سردی...؟؟؟ رنگتم پریده... اتفاقی افتاده؟؟؟  ...تنها کاری که تونستم بکنم این بود که تمام ترس و وحشت و خوشحالی و همه رو جمع کردم تو چشمام و زدم زیر گریه و خودمو انداختم تو بغلش... بیچاره شوکه شده بود خودمم از کاری که کرده بودم تعجب کردم... یه کمی که دلداریم دادو آرومم کرد سوار ماشینم کرد و راه افتاد... نه من حرفی میزدم نه اون... یه خورده که رفتیم من که آروم تر شده بودم و از حرکتم شرمنده ٬ آروم گفتم : معذرت میخوام... . هیچی نگفت ... آروم یه گوشه نگه داشت و برگشت طرف من ... همینجور داشت نگام میکرد ...ولی من اصلا جرات اینکه سرم رو بلند کنمم رو نداشتم ... آروم صدام کرد ولی من بازم قدرت اینکه تو چشماش نگاه کنم رو نداشتم... آروم دستش رو آورد جلو و سرمو برگردوند طرف خودش... بازم اون نگاه اسرار آمیز ولی اینبار غمی توش بود که نمیفهمیدم... اما این بار با نگاهش دلم لرزید ...دهنش رو باز کرد که چیزی بگه ... اما نگفت...و دوباره راه افتاد... منم کم کم ماجرا رو تعریف کردم و در آخر هم اضافه کردم : ببخشید که نگران شدی... یه نگاهی به من کرد و گفت اشکالی نداره ولی دیگه همچین کاری نکن... کم کم داشتیم میرسیدیم که سرعتش رو کم کرد ... انقدر آروم میرفت که گفتم چرا انقدر یواش میری...؟؟؟ هیچی نگفت... کم کم ماشین واستاد و سرش رو گذاشت رو فرمون ... یه لحظه نگران شدم ...پرسیدم :ماهان خوبی؟؟؟ سرش رو به علامت آره تکون دادو آروم سرش رو برداشت گفت: خسته ای؟؟؟... گفتم نه چطور مگه...؟؟؟ بازم جوابی نداد... که یدفه دستم رو که روی پشتی صندلیش بود گرفت و بوسید...!!! آروم گفت: دوست دارم مریم ... با تمام وجودم... !!!!!!! من که اصلا انتظار این عکس العمل ها رو نداشتم شوکه شده بودم... زبونم قفل کرده بود... اتفاقات اخیر خیلی ناگهانی بود... انقدر ساکت موندم که پرسید چرا هیچی نمیگی؟... من به سختی جواب دادم :نمی دونم چی باید بگم...هیچی نگفت و راه افتاد ... وقتی رسیدیم با هر جون کندنی بود درو باز کردم که پیاده شم... اصلا دلم نمیخواست ازش جدا بشم ... از شیشه سرمو آوردم تو و خیلی آروم ازش تشکر و خدافظی کردم ولی نه سرش رو بلند کرد نه جوابم رو داد... منم رفتم طرف درمون که صدام کرد... برگشتم طرفش که گفت : حرفی که زدم جدی گفتم ... از صمیم قلبم... مواظب خودت باش... اینو گفتو رفت...وقتی رفتم توی خونه از شیشه ی پنجره دیدم بابام گوشی تلفن دستشه و با حالت عصبی تو اتاق راه میره مامنم هم رو مبل خوابش برد یا بهتر بگم بیهوش شده... آروم رفتم تو... تا بابام منو دید اومد طرفم و گفت : هیچ معلوم هست تو کجایی؟  بار دوم صداش بلند تر شد:پرسیدم کدوم گوری بودی؟؟؟؟ مامانم که از صدای بابام بیدار شده بود با دیدن من میاد ططرفم بقلم میکنه و میزنه زیر گریه... میدونستم اگه راستش رو بگم دیگه نمیذارن تنهایی از خونه برم بیرون... واسه همینم یه جوری سرو تهش رو هم آوردم و جیم شدم تو اتاقم... درو بستمو با لباس افتادم رو تخت به اتفاقات اخیر فکر میکردم... به حرفای ماهان... اون نگاهای اسرار آمیز...برگشتم به عقب... به خاطراتم... رفتارش عوض شده بود ... به هر کدوم که فکر میکردم یه چیز تازه دستگیرم میشد و میفهمیدم که من چقدر احمق بودم... احساس کردم برام مهمه ... ارزش داره... با بقیه فرق داره... ولی هنوز دو دل بودم ... تو افکارم غرق بودم که یه اس ام اس واسم اومد... ماهان بود .. زده بود : بیداری؟؟؟ منم زدم:.. آره .. خوابم نمیبره... دوباره زد:منو ببخش..!!!  براش نوشتم واسه چی؟؟ جواب داد برای همه چیز...  خلاصه دیگه چیزی نزد و منم ادامش ندادم...و شبم رو با هزار جور فکر و خیال سر کردم...

+ نوشته شده در توسط مریمی |


عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و در یا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی بندگی آزادگی

+ نوشته شده در توسط مریمی |


این گل و تمامی گل های عالم تقدیم به محبوبم....

ماهان با تمام وجود می پرستمت

+ نوشته شده در توسط مریمی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

و اما عشق....
علاقه ی شدید قلبی


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1387

بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386



پیوندها

.::حرفای که به سادگی نمیشه زد//طاهره جون::.
.::عکس و پوستر::.
بیا تو بهت خوش میگذره
..: بیا تا با هم باشیم:..
.::خنده بر هر درد بی درمان دوا ست::.
.::عاشقانه میگویم::.
.::تنها::.
.::عاشقم باش::.
.::عاشقانه های زهره و علی// زهره جون::.
.::حرمت عاشقی::.
.::فانوس::.
.::زندگی شیرین// شیرین جون::.
.:: تولدی دوباره// نارسیسا عزیزم::.
.::عقلولانه::.
.::سوگند نامه عشق::.
.::نوشته های عاشقانه::.
.::دوستم بدار شاید فردایی نباشد//خانومی گل::.
.::یه وبلاگ واسه دل خودم//لی لی عزیزم::.
.::خانه ی دوستی //مهسا جون::.
.::دفتر دلتنگیه//رزای عزیزا::.
.::ناگفته های جودی // طاهره جون2::.
.::پناهنده عشق//عسل جون::.
.::محمد دوستتت دارم// زینب عزیز::.


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS